بهار 94
بهار 94 بندسر.فک کنم مادرجون اینها تنورو روشن کردن میخوان نون بپزن سلام خیلی وقت تو وبلاگت نیومدم دخترم آخه سه روز مونده به عید عمو جونت و زن عمو و مائده جون تصادف کردن ما روزهای خیلی بدی داشتیم زن عمو تو بیمارستان بسری بود پاهاش شکست و دستش حس و حرکت نداشت. خیلی بد بود عیدمون مسخره روزهای عیدی مون مسخره تر خدا روشکر مائده جون چیزی نشد فقط چن تا خراش برداشت . وتی من پیش زن عمو بودم تو بیمارستان تو خونه میموندی . یه شب میخواستیم بریم تهران واسه عمه حلیمهکلی گریه کردی دلمونو ضعف آوردی وحشتناک براش گریه کردی من هم اعصابم خرد شد یکی زدمت . بهت گفتیم تهران دوره و سه روز قراره بمونیم واس خاطر همین واسه حلیمه گریه میکردی میگفتی اون هم...
نویسنده :
عطیه ریاحی
10:13




